شعر رضوی شعرهای عاشقانه و دانلود شعر و آهنگ و ترانه،دانلود شعر،شعر جدید،شعر معاصر،شاعر معاصر،شاعر معروف،شعر عشق،شعر برای دختر،شعر دختر،دانلود

مونولوگ

مونولوگ

دسته بندی : شعر عاشقانه تاریخ : جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

خاطره عزت الله انتظامی از بازی در فیلم «شب»
یکی از روزهای تصویربرداری در حرم، پس از چند ساعت کار، مشغول استراحت بودم که صدای محزونی توجهم را جلب کرد. برگشتم، پشت سرم را نگاه کردم. جوانی حدوداً ۳۰ ساله بود که با تلفن همراهش به بیماری امید شفای امام رضا(ع) می‌داد.مدام تکرار می کرد: «من گوشی رو گرفتم مقابل ایوان طلا. با آقا حرف بزن. درد دل کن. مطمئن باش که صدای تو رو از پشت تلفن می‌شنوه و جواب می‌ده». آن جوان به مخاطب پشت تلفن می‌گفت: «گوشی رو بده به علیرضا.» و بعد از چند دقیقه، صدای ریز و بی‌رمق پسربچه‌ای که گویا بیمار بود را از آن طرف خط شنیدم که می‌گفت: «الو! عمو! گوشی رو بده به امام رضا(ع)» .
صدای هق‌هق گریه‌های عمو بود که به برادزاده‌اش می‌گفت: «عزیزم! گوشی رو به آقا دادم. خودت باهاش حرف بزن». این خاطره هنوز هم برایم تکان‌دهنده است و اطمینان دارم که آقا در هر شرایطی جواب می‌دهند، چرا که خودم نیز سال‌ها پیش برای پسرم که در برلین تصادف کرده بود نذر کردم که اگر خوب شد، شب‌های عید به زیارت امام رضا(ع) بروم و شکر خدا پسرم خوب شد.
***
نیکول کیدمن درباره همکاری با کوبریک در «چشمان کاملا بسته»

همه به من می‌گفتند اوه، خدای من او دیوانه است، منزوی است. به نظر من استنلی خیلی آدم نرمالی بود،.حالا باید دید با این حرف شما چه فکری درمورد من می‌کنید. اما اصلا به نظرم نیامد که رویکرد او به دنیا عجیب و غریب است. او معلم بزرگی بود، او فیلسوف بود. شاید اخلاق‌هایی خاص داشت، اما اصلا عجیب و غریب نبود و ابدا هم دیوانه نبود. شش ماه تمرین پیش از فیلمبرداری داشتیم، اما راستش تمرین نبود. همه‌اش بگو و بخند بود. به نظرم معرکه بود، فیلم هم معرکه بود. اصلا برایم مهم نبود فیلمبرداری حتی چهار سال طول بکشد، چون در تمام آن مدت کنار استاد زندگی بودم و نه درگیر سینما. شبی که کوبریک در خواب فوت کرد، می‌خواستم به او زنگ بزنم و برای فیلم بهش تبریک بگویم اما دیدم دیر موقع است. صبح با تماس تلفنی بیدار شدم که خبر فوت او را داد. اینکه به او زنگ نزدم یکی از بزرگترین حسرت‌های زندگی‌ام است.
***
خاطره پوران درخشنده از خسرو شکیبایی فقید

در فیلم «عبور از غبار» در یک صحنه همه چیز آماده بود و سرما و برف داشت بیداد می‌کرد که یک دفعه خسرو غیبش زد من هم خیلی عصبی که چرا خسرو نیست بعد از مدتی آمد و پلان را گرفتیم باید از روی پلی رد می‌شد که روی آن چند بار می‌بایست زمین می‌خورد.وقتی که شروع کرد به دویدن. دیدم چه صدای خوبی می‌آید.رفته بود پول خرد جمع کرده بود و ریخته بود توی جیب‌هایش تا نقش زنده‌تر شود و من همین جور پشت دوربین اشک می‌ریختم.وقتی کار تمام شد رفتم و از او تشکر کردم بابت این که چنین کار ارزشمندی انجام داده است.او پیش از هر چیز انسان بود و برای من که با ستاره شدن همیشه مخالفم به نظرم این نکته یک بازیگر پیش از ستاره بود انسان باشد، بسیار مهم‌تر است.
***
خاطره ای از ترویو نوگامی دستیار کوروساوا

در اکتبر ۱۹۵۷ آکیرا کوروساوا برای اولین اکران خارجی‌ فیلم «سریر خون» به لندن و سالن نشنال فیلم تیاتر رفت. یادم هست روز اهدای جوایز کوروساوا در اتاق انتظار با استرس زیاد ایستاده بود. یکی از دلایل استرس او لباسش بود. برای اولین بار او لباس رسمی ژاپنی پوشیده بود و از طرف دیگر هیچ مترجمی هم اجازه ورود نداشت .. جان فورد از پشت به سمت او آمد و دست او را فشرد و با ژاپنی دست و پا شکسته او را به نوشیدنی دعوت کرد. به لطف فورد کوروساوا آرام تر شد، در روز بعد کوروساوا به دعوت فورد به سر فیلمبرداری «روز گیدئون» در استودیو ام‌جی‌ام رفت. در استودیو فورد کوروساوا در کنار دوربین نشاند و وقتی فیلمبرداری تمام شد به کوروساوا گفت:«آریگاتو» (ممنونم) و به عوامل او را با صدای بلند معرفی کرد و همه او را تشویق کردند. این تشویق اشک را به چشمان کوروساوا آورد.
***
دختر بروس لی درباره علایق پدرش

در طول سال‌های بعد از او چیزهای جالبی در موردش فهمیده‌ام. مثل این‌ که «ریشه جو» خوراکی مورد علاقه‌اش بود، یا این‌ که در حال تمرین و خواندن یک کتاب، مسابقات بوکس را تماشا می‌کرد. واقعیت آن است آن‌ چه شما از پشت دوربین از او می‌دیدید، بسیار شبیه زندگی واقعی‌اش بود. بروس‌ لی در حقیقت بسیار احساساتی، مهربان و جذاب بود و انرژی بی‌حد و ‌اندازه‌ای داشت. شیفته خندیدن و گذراندن وقت با دوستان و خانواده‌اش بود. عاشق این بود که برای مردم نقش طنازانه بازی کند. بعضی‌ها می‌گویند او تنها یک بازیگر بود و نه یک رزمی‌کار استثنایی. در مقابل برخی دیگر معتقدند که او یک رزمی‌کار زبده بود. در این میان چند فیلم نیز ساخت اما خیلی‌ها نمی‌دانند که او یک فیلسوف بزرگ، نویسنده، تهیه‌کننده، شاعر و نقاشی متبحر نیز بود.
***
آل پاچینو درباره بعضی از کارهای عجیبی که کرده

نامه رسان، سرایدار و فروشنده کفش بوده ام ؛ در میوه فروشی و داروخانه هم کار کرده ام! کنترلچی سینما هم بودم. مردم همیشه از من می پرسیدند:«فیلم کی شروع می شود» همه جور سوالی می پرسیدند: «فیلم خوبی است». بالاخره فهمیدم مردم به هر چه که من می گویم گوش می دهند. آخر من کنترلچی بودم، درست؟! یک روز با یک کنترلچی دیگر شرط بستم که می توانم کاری کنم مردم در خیابان صف ببندند. بعد به مردم گفتم به خاطر شلوغی باید توی خیابان صف ببندند، جلوی (سینما) بلومینگ دیل.کسی هم چیزی نگفت و همان جا صف بستند! شرط را بردم اما اخراج شدم!

نوشته مونولوگ اولین بار در بانی‌فیلم پدیدار شد.

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 2
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.